گوشت و پوست را عجیب با " روز ِ روشن " عجین کرده اند!
هنوز تک دقیقه ای به موعد نمانده،
واژه هایم را به یغما بردند!!
من هستم
با سکوتی سرشار از ابهام
و درختانی که ریشه هاشان را
بی میل
دوانده اند در تاریکی ِ ذهنم
و نگاه هایی
سرد
با چشمانی بی فروغ و زرد
به نشانه ی انزجار
که به سویم نشانه رفته است
و اصواتی که
پچ پچ کنان
خورشید را نشانم می دهند.
و " ها " می کنم سردی ِ این روزهای ِ بدون تو را
یادم نیست قول ِ کدامین روز را دادی
اما من
به انتظارت
برگ برگ می کنم خزان را!!
فقط کافی ست خودم را جای خودم بگذارم!
انگار می کنم
از درونم
چیزی شبیه به "امید"
با حاشیه های رنگی خارج می شود!!
در حریم نگاه ها
سوختن را فریاد می زنم!
در سکوتی ترحم آمیز
می سوزم
از شعله ی خشم کلاغان پیر
که سایه هاشان از زندگی رنگارنگم
رخت بر نمی کَند!
و ساعت هاست که گره ابروانشان
به سمتم نشانه رفته است!
و با پوتین های حلبی
لگدمال می کنند خواسته هایم را!!!