تبليغاتX
!!سنگینی ِبهشت
سنگینی ِبهشت...
جمعه 13 شهریور1388
173
این دزد های نسل ِ سومی،

گوشت و پوست را عجیب با " روز ِ روشن " عجین کرده اند!

هنوز تک دقیقه ای به موعد نمانده،

واژه هایم را به یغما بردند!!

سه شنبه 10 شهریور1388
172
و حالا

من هستم

با سکوتی سرشار از ابهام

و درختانی که ریشه هاشان را

بی میل

دوانده اند در تاریکی ِ ذهنم

و نگاه هایی

سرد

با چشمانی بی فروغ و زرد

به نشانه ی انزجار

که به سویم نشانه رفته است

و اصواتی که

پچ پچ کنان

خورشید را نشانم می دهند.

جمعه 30 مرداد1388
171
پنهان می کنم دست ها را در جیب

و " ها " می کنم سردی  ِ این روزهای ِ بدون تو را

یادم نیست قول ِ کدامین روز را دادی

اما من

به انتظارت

برگ برگ می کنم خزان را!!

چهارشنبه 14 مرداد1388
170
قرارمان

باشد کنار آن همه گل سرخی که

خداوند با عشق تقدیم ِ زمین کرد!

یکشنبه 4 مرداد1388
169
سلام می کنم

به این روزهای تازه نفس...

شنبه 20 تیر1388
168
دل مشغولی ِ این روزها زیاد هم بیراه نیست...

فقط کافی ست خودم را جای خودم بگذارم!

انگار می کنم

از درونم

چیزی شبیه به "امید"

با حاشیه های رنگی خارج می شود!!

پنجشنبه 11 تیر1388
167
تقصیر از من و این روزها نیست!

زمین،

میل دارد بیشتر به دور معشوقه ش بگردد!

جمعه 5 تیر1388
166
یعنی باید باور کنم

که یک سیب ِ نشُسته

سنگینی ِ بهشت ِ آرزوهایم بود

خدا؟!!

چهارشنبه 3 تیر1388
165
ساعت ها

هنوز باورشان نمی شود

که با گذشت شان،

چند نفر را نابود می کنند!!

دوشنبه 1 تیر1388
164
اینجا

در حریم نگاه ها

سوختن را فریاد می زنم!

در سکوتی ترحم آمیز

می سوزم

از شعله ی خشم کلاغان پیر

که سایه هاشان از زندگی رنگارنگم

رخت بر نمی کَند!

و ساعت هاست که گره ابروانشان

به سمتم نشانه رفته است!

و با پوتین های حلبی

لگدمال می کنند خواسته هایم را!!!